![]() |
![]() |
|
| رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می مانند... |
|
مردی که طرح چشم تو توی دلش نشست
وقتی عبور کردی از او ناگهان شکست
مردی که چشم های تو را سبز می کشید
بعد از عبورسرد تو هرگز زنی ندید
این مرد روی پلک شما گیر کرده بود
اما مگر برای تو توفیر کرده بود؟
بنزین چشمهات در او منتشر شد و
انبار خاطرات کسی منفجر شد و
حالا تمام زندگی اش دود می شود
تنها شکاف معجزه مسدود می شود
سخت است این که ببینی عزیز تو
در پیش چشم های تو نابود می شود
حالا تو رفته ای و دو تا چشم مانده که
از کوه پلک های کسی رود می شود
این مرد او که به غم داده جان منم
حالا کنار بی کسی ام پرسه می زنم
نا آشنام مثل حروف کتیبه ام
حتی درون شهر خودم هم غریبه ام
شاعر که نیستم ولی از شعر تر پرم
خمیازه های داغ تفنگان سر پرم
عشقم درون حافظه ات خاک می شود
یک هفته بعد خاطره ام پاک می شود
آن روزها چه شد که دلت گیر عشق بود؟
دست من فلک زده اکسیر عشق بود؟
آن روزها چه شد که به من خیره می شدی ؟
غیر از من آه با همه هم شیره می شدی
جز من در آن حوالی قلبت کسی نبود
تاوان عشق این همه دل واپسی نبود
حالا که پای عاشقی ام لنگ می شود
این تق تتق برای تو آهنگ می شود
قلبم هم آن که فقط عاشق تو بود
زیر نگاه آهنی ات سنگ می شود
دیگر به قول شاعر رویایی جنوب
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:53 توسط سکوت |
|
|
دختران شهر
به روستا فکر میکنند
دختران روستا
در آرزوی شهر میمیرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
میمیرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
"""" |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:32 توسط سکوت |
|
|
تو تلاقي خوبي براي شعرهايم
نبودي
و خاطره هايم
كه خيس مي شدند در حسرت
چترهاي عابران
حاشيه ي خياباني كه درخت نداشت
*
تو تلاقي خوبي براي شعرهايم
نبودي
و شاعري ام
كه مي باخت
ديوارهاي كاهگلي اش را
در قمار برج ها
و آسمان خراش ها
با ردي از چشم هاي مادربزرگ
و مويه هاي نسلي كه
در تمناي آزادي
پابند اسارتي ديرين شد
* *
من از عصر جادوهاي ناتمامم
از عصر آدم هاي آهني
بمب هاي اتم
سلاح هاي كشتار جمعي
مجنون هاي قبيله ام
از سلول هاي بنيادين
تكثير مي شوند
ليلي ها
بي كجاوه به تاراج مي روند
در خيابان هاي همين شهر
در كوچه هاي تاريك
صداي اذاني نيست
* * *
خو نمي كنم
به پنجره هاي بسته
به نورگيرهاي كوچك
خانه هاي تاريك
و ديوارهاي سيماني بلند كه
چتري مي شوند خاطره هايم را
در من هميشه نوساني است
از شعر و شور
شاعري ام
هيچ اصلاح نژادي را نمي پذيرد
و من
تلاقي خوبي براي اين روزها
نيستم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:12 توسط سکوت |
|
|
نام دیگرم باران است
"باران"
که جز در خیال تو نمی بارد
ببین چگونه خیس شده ای........!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:28 توسط سکوت |
|
|
من کاوشگر گستره های سکوتم ، سکوت » پناه بر تنهايی !!! چگونه می شود به اعتماد کسی بود که تنها با چشمانش می انديشد ؟! به اندازه ای که نيست ، حرف می زند اما ... به اندازه ای که حرف می زند ، نيست ! پناه بر سکوت !!! از خميازه های طولانی حروف از سرفه ی مکرر واژه ها پناه بر درختان !!! که هميشه ايستاده می ميرند ! پناه بر اشک !!! از هجوم بی امان خاطراتت ، از توطئه ی شياطين چشمانت پناه بر تنهايی !!! پناه بر سکوت !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:26 توسط سکوت |
|
|
باران درد باريد دور مدار يك زن
پايان سرد و تلخي در انتظار يك زن
آرام و بي توقف همراه اشك مي ريخت
تصوير تار يك مرد از چشم تار يك زن
دستان داغ او را همچون گذشته مي خواست
دستان سرد و لرزان و بيقرار يك زن
دشنام و طعنه مي ريخت از هر طرف به رويش
باران سنگ باريد به افتخار يك زن
زن در حرير آبي مثل فرشته ها مرد
بال فرشته ها سوخت در سنگسار يك زن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:23 توسط سکوت |
|
|
نیایش باران
خداي من خداي باروني من
دستامو نه واسه دعا
واسه به آغوش كشيدنت
بلند مي كنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:17 توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
سارا |
|
RSS
|